صفحه اصلی            معرفی ستاد        اخبار            تماشاخانه        آپارات        ارتباط با ما         نقشه سایت


سه‌شنبه 22 آبان 1397 صدایی غیر از فیدوس در آبادان شنیده شد ...
در بعد از ظهر آخرین روز تابستان ۱۳۵۹ و با وجود یک روز گرم و طاقت فرسا، همه در جنب و جوش بودند. هر کس در زیر گستره پهناور آسمان شهر پر از صفا، صداقت و یکرنگی، در تکاپوی ساختن کاخ آمال و آرزوهای خود بود. عده ای به دنبال کیف و کفش و دفترچه فرزند شان از این مغازه به مغازه دیگر سرک می کشیدند، زیرا فردا آغاز سال تحصیلی جدید بود. 

عده ای هم در حال تدارک سور و ساز عروسی و حجله عشق و خانه و کاشانه نو بودند. به هر حال هر کس پی کاری بود که ناگهان صدایی به غیر از صدای فیدوس در شهر آبادان شنیده شد. صدایی که مثل صدای دل نواز فیدوس آهنگ حیات، زندگی، کار و آرامش از آن بر نمی خاست. صدایش نا آشنا و دلهره آور بود. 

صدای هواپیما! نه از آن هواپیما هایی که همیشه بر آسمان آبی اروند رود شنیده و دیده می شد. هواپیماهایی که از درون شکم آنها هیولاهای آهننینی خارج می شد و با صدای مهیب و وحشتناک آسمان آبی شهر را می شکافت و به شهر هجوم می آورد و خانه ها را ویران می کرد. 

در و دیوار آهن و گوشت و خون و دل و عشق ها را تکه تکه کرد، که اسم آن جنگ بود. جنگی که با خود این پیام را به همراه داشت که «توجه... توجه، آژیری را که هم اکنون می شنوید اعلام خطر یا وضعیت قرمز است و معنی و مفهوم آن این است که خطر حمله هوایی حتمی است. محل کار خود را ترک کرده و به پناهگاه بروید...!»
پناهگاه! پناهگاه آن هم در آبادان؟! شهری که فقط نخل دارد و رودخانه و لوله های خاکستری نفت!

نخلی که قامتی دارد راست و نگاه صفهایش به آسمان است و رودخانه اش در تیرس همسایه متهاجم و لوله هایش بلند و خار چشم دشمن.

پس آنان که نباید می ماندند و کسی هم به آنها نگفت بروید یا نروید. رفتند که باید می رفتند. کسانی که می دانستند باید بمانند و می توانند بمانند ماندند، هر چند کسی به آنها نگفت چرا و چگونه ماندید و چه می کنید و چه بر سرتان می آید و می آمد. ماندند چون قلبشان در محاصره عشق بود. عشق به شهری که در خاکش غلتیدند.

آفتاب داغش بر سر رویشان تابید تا قد کشیدند و پشت نمیکت های فرسوده اش احیا شده و متعهد شدند که در زیر همین آسمان داغ و در گوشه ای از این شهر نمدار کسبی برگزیند و امرار معاش کنند و خدمت به خلق.

این تعهد با آنها همراه شد. تا اینکه دشمن به شهر هجوم آورد. و چیزی فراتر از این تعهد یعنی ایمان، عقیده و آرمان و تعصبش بود که او را در زیر توپ، تانک دشمن واداشت. 

دین به داشتن داشته هایی که بعد از سالها مدتی بود از آنها شده بود. روزهای خوش بازی گل کوچک در زمین خاکی و شنا در شط. بوی گس، شرجی، زخم ماهی تا لوله خاکستری و مخازن و... پیچ و مهره برای آنها ارزش اعتقادی و ایمانی داشت چرا که با سلاح آن توانسته بودند انقلابی به اسم انقلاب اسلامی را حفظ کنند تا آرمان و ارزشهای مقدس شان محفوظ بماند. 

بنابر این چنگ انداختند و با مدیریت، هدایت، حراست و شهادت پاسداری کنند. پس ماندند برای کارهای بزرگ به وسعت حفظ، پایداری و پشتیبانی از مقاومت مدافعین که رو در رو با دشمن می جنگیدند.
^