صفحه اصلی            معرفی ستاد        اخبار            تماشاخانه        آپارات        ارتباط با ما         نقشه سایت
چهارشنبه 10 خرداد 1396

داستان شماره ۱ اُیل (OIL)  - حمید حیدری سورشجانی
مجموعه منابع بانک اطلاعات شماره ۳۸۰

بنگله های شرکتی وسط زمینهای کشاورزی از روی تپه بالای آبادی عین یه قارچ به نظر می رسیدند . یادش به خیر میر علی همیشه چه به شوخی و چه به جدی می گفت: تنها فرق اونها با قارچ در این که قارچ بعد از رعد و برق سبز میشه اما، بنگله ها بعد از سبز شدنشون تازه رعد و برق شروع می شه !

عاقبت زبون سرخ کاردست سرسبزش می ده و چه شوخی شوخی و چه جدی جدی از آبادی می اندازنش بیرون...
 قضیه از این قرار بود که: میر علی چوپون آبادی بود، لابد می دانید چوپون چرا بدون گله، گله بدون گیاه، گیاه بدون آب و خاک یعنی هیچ یا به قول میر علی یعنی پشم!

ساکنین بنگله ها هر روز دم دمای غروب کارشون شده بود جمع شدن تو حیاط  و عیش و نوش.
چند تا مشغول بازی لوتو، چند تا رقص دانس، چند تا بازی ورق، چند تاهم ویسکی و شامپاین یا به قول میر علی شراب و عرق، فقط یکی شون با یه شکم گنده و یه پیپ گوشه ی لبش که مرتب دود می کرد، پشت یه بوم نقاشی نشسته بود و زل زده به اون انگار به جای نقاشی یه نقشه هایی تو سر داشت.
 
ماجرا مربوط می شه به یکی از روزهایی که میر علی حسابی دلش گرفته بود و داشت با هفت بندش برزگری می زد.

ملاء حفیظ که روش را از بنگله ها پوشونده بود با هزار سلام، صلوات و استغفار کنان از کنار بنگله ها رد می شده که صدای هفت بند میر علی به گوشش می رسه و صدامی زنه: میر علی ایل خیلی وقته که از کوچ برگشته چرا برزگری می زنی؟
میر علی در جواب به شوخی می گه: ایل برگشته ملاء، اما دلش جامونده ! ...
بعد به سرعت از تپه پایین میاد و از ملاء می پرسه که : ملاءحفیظ اُیل یعنی چه؟

ملاء که با تعجب علت این سوال رو می پرسه، میر علی با نگرانی جواب می ده که: چون همه جای آبادی صحبت از اُیلِ تو زمینهای نفتون، تو دّره جندینه، تو بیشه های دره خرسون حتی تو چشمه های آبادی رد اون پیدا شده.
اون وقت قباحت نداره که سال ها تو این آبادی زندگی کنیم و چیزی از اون ندونیم.

ملاء صدایش را صاف کرده می گوید: اگر به جای ضمه الف کسره بذاریم می شه ایل.
میر علی بلافاصله می گوید : اگر همون ضمه باشه چی؟
ملاء در پی یافتن جواب نگاهش به بزهای میر علی می افتد که در حال عبور از گیت و دروازه بنگله ها می باشند، با طعنه در جواب می گوید: اُیل یعنی هل ...!
میر علی نمی تواند جلو خنده اش را بگیرد، ملاء عصبانی تر می شود و می گوید: بخند! بخند وقتی بزهات از گیت رد شدن و رفتن توی بنگله آن وقت می فهمی چی می گم ؛ هُل منه سر.

میر علی که خنده بر لبانش می خشکد با عجله به دنبال بزها می دود، اما دیر شده و بزها از گیت عبور کرده اند.
جای شکرش باقی بود که ساکنین بنگله ها گوشت خوک و گراز را بر بزهای گر و لاغر او ترجیح می دادند.

تو آبادی چو افتاده بود که بزهای میر علی مریض شدند و همگی گرند. بیچاره که اعتبارش را از دست داده بود و کسی حاضر نمی شد بز و گوسفندانش را به او بسپارد از آبادی کوچ می کند -آخه از قدیم گفته اند که یک بز گر، گله را گر می کند- چه برسه به حالا که تمام بزهای او گرشده اند.

میر علی رفت و رفت و رفت به جایی که چشمانش هیچ کدام از مردم آبادی را نبیند و گوش هایش حرفی از آنها نشنود!
شاید این طور نغمه برزگری اش معنا بگیرد.

آخرین باری که به یاد میر علی رفتم روی تپه بالای آبادی، نزدیکای غروب بود، بازهم مثل همیشه ساکنین بنگله جمع شدند تو حیاط، چند تا مشغول بازی لوتو، چند تا رقص دانس، چند تا بازی ورق چند تا هم مشغول خوردن ویسکی و شامپاین یا به قول میر علی شراب و عرق.
اون یارو شکم گنده هم که یه پیپ کنار لبش دودمی کرد و مرتب می خندید، یه بوم نقاشی روبه روش، یه قیچی بزرگ چمن زنی توی دستش و یه عالمه قلم موهای بزرگ و کوچیک دور و برش؛ قلم موهایی با موهای بلند و سیاه عین موهای سیاه بزهای میر علی.

^