صفحه اصلی            معرفی ستاد        اخبار            تماشاخانه        آپارات        ارتباط با ما         نقشه سایت
rezayi-zangeneh_palayeshgah-kermanshah_1_97.08.09_317X510-news
شهید رضایی زنگنه

atashsoozi-palyeshgah-kermanshah_97.08.09_51317-news
آتش سوزی پالایشگاه کرمانشاه - بمیاران

shohada-ye-palayeshgah-kermanshah_97.08.09_51317-news
شهیدان پالایشگاه کرمانشاه
چهارشنبه 9 آبان 1397 خاطره ی اعظم السادات جابری از همسرش خسرو رضایی زنگنه، شهید پالایشگاه کرمانشاه
دوم مردادماه سال 1365 حدود ساعت 13:45 ظهر است. کسانی که از صبح برای کار از خانه خارج شده اند، کم کم خود را آماده می کنند که برای صرف ناهار و استراحت بعدازظهر به خانه برگردند. مدرسه ها ساعتی قبل تعطیل شده و بچه ها به خانه رفته اند. ناگهان هواپیماهای عراقی بالای آسمان شهر ظاهر می شوند و دیوار صوتی را می شکنند. دقایقی بعد، صدای انفجار، شهر را می لرزاند. 

خبر بمباران پالایشگاه بین مردم شهر پخش می شود ... آن روز در یکی از خانه های شهر، زن جوانی مضطرب و نگران بود. ساعتی قبل، بعد از بمباران تا نزدیک پالایشگاه رفته بود، اما نتوانست وارد آن جا شود. نگران شوهرش بود. چیزی در دلش گواهی می داد که دیگر همسر خود را نخواهد دید. تا اينكه شب برادرش آمد و خبر شهادت شوهرش را به او داد ...

 اینک پس از گذشت 32 سال از آن روز غمناک، اعظم السادات جابری، همسر شهید خسرو رضایی زنگنه در فاصله ساعات کاری خود در بیمارستان، سری هم به پالایشگاه زد و از آن روزهای آتش و خون برای ما خاطره گفت که می خوانید: 


 همسرتان چند وقت بعد از ازدواج، به شهادت رسید؟
تازه 10 ماه بود که ازدواج کرده بودیم. آن موقع 20 ساله بودم و قرار بود چند روز بعد، فرزندمان به دنیا بیاید.

 از روز شهادت شان چیزی به یاد دارید؟
آن روز صبح مثل همه روزه خداحافظی کرد و رفت. فکرش را هم نمی کردم که دیگر نبینمش. آن موقع ما و خانواده شوهرم در یک ساختمان در دو طبقه جدا زندگی می کردیم. وقتی صدای آژیرقرمز را شنیدیم، من و مادرشوهرم رفتیم زیر راه پله ایستادیم. وقتی صدای بمباران قطع شد، به کوچه دویدیم تا ببینیم چه اتفاقی افتاده است. آن روز اصلا قسمت مسکونی شهر بمباران نشده بود، اما شدت آتش سوزی پالایشگاه به حدی بود که دود همه شهر را گرفته بود.  یکی دو ساعت بعد، دیدیم که از او خبری نشد. خسرو عادت داشت هرجا که بود، تماس بگیرد و وقتی خبری نشد، با برادرم به سمت پالایشگاه رفتیم.

 بعد از شنیدن خبر شهادت او چه شرایطی داشتید؟
وقتی خبر را فهمیدم، آن  قدر حالم بد شد که الان روزهای نخست بعد از شهادت خسرو را اصلا به یاد نمی آورم. 23 روز بعد دخترم به دنیا آمد. اسمش را به یاد پدرش شیرین گذاشتم. عید قربان نزدیک بود و پدر شیرین همیشه می گفت، دوست دارم دخترم در این روز به دنیا بیاید. از یک ماه قبل برای روز عید قربان مرخصی گرفته بود. دخترمان هم درست در همان روز به دنیا آمد، اما پدرش نبود.

 در آن 10 ماهی که با شهید زندگی کردید او را چطور دیدید؟
مردی مهربان، مومن و متعهد بود.

 بعد از تولد دخترتان بدون پدرش چه کردید؟
دخترم که به دنیا آمد، روحیه ام تا اندازه ای بهتر شد. با این که مدام اشک می ریختم، اما خوشحال بودم از این که یادگاری از همسرم برایم به جا مانده است.

 دخترتان در حال حاضر، مشغول چه کاری است؟
شیرین مهندس برق شده است. در کرمانشاه با هم زندگی می کنیم و باید بگویم که از نظر اخلاقی هم شباهت بسیاری به پدرش دارد.

چطور به او گفتید که پدرش شهید شده است؟
تازه مدرسه می رفت که به طور کلی به او گفتم که چه اتفاقی برای پدرش افتاده است. قبل از آن هم چون با خانواده خودم زندگی می کردیم و آن ها به ما خیلی محبت داشتند، دخترم کمبود پدر خود را کمتر احساس کرد. تا این  که بزرگ تر شد و لازم بود از شرایط موجود و واقعیت زندگی مان آگاه شود ابتدا نمی دانستم چگونه باید به او بگویم.

 احساس می کردم که او از این خبر شوکه خواهد شد، اما چاره ای نبود. مقدمات موضوع را در ذهنم بارها و بارها مرور کردم و با توکل به خدا و استعانت از ائمه اطهار، قصه خسرو را برای شیرین بازگو کردم، گفتم که پدرش در راه حفظ دین و میهن جان خود را نثار کرد و او به خوبی گوش سپرد. البته برای او این خبر در ابتدا خبر ناگهانی به شمار می رفت که پذیرش آن برای دخترم بسیار سخت بود. اما حالا خون همان پدر در رگ های او جاری است، او از نظر اخلاقی بسیار به پدر خود شبیه است و صبوری پدر را به ارث برده است.
^