صفحه اصلی            معرفی ستاد        اخبار            تماشاخانه        آپارات        ارتباط با ما         نقشه سایت
دوشنبه 21 خرداد 1397 سوخت رسانی را سروسامان بخشیدم!
 
 
 
زندگی رزمندگان دوران دفاع مدس سراسر خاطره های تلخ و شیرین است که هر کدام به نوبه خود قابل تامل است. که در این قسمت از خاطرات همکاران خود از آن روزها به خاطره و قسمتی از زندگی علی بساطی که در آن سال ها هم در میدان مبارزه و هم در میدان کار موفق بودند می پردازیم:
 
اگر بنده بخواهم از خاطراتم بگویم به ناچار باید خاطراتی هرچند تلخ را نیز بازگو کنم از تحمل رنج و مشقتها و غم و اندوه، رشادت ها دلیری بنویسم از صبر و شکیبایی و تلاش شبانه روزی که شاید اکنون اگر برای کسی بازگو شود قابل باور نباشد اما به هر حال گفتنی را باید بازگو کرد تا نسل هایی که در آن زمان نبودن خیلی مسایل را تجربه نکرده اند و اکنون با وجود امکانات قادر به انجام کارهایی که آن زمان انجام میشد را نداشته باشند قابل باورتر باشد.
بنده در سال 59 به دستور امام (ره) به عضویت بسیج سپاه پاسداران اقدام و اگر کمی عقب تر برویم فعالیتهای سیاسی قبل از انقلاب را نیز باید اضافه کرد که اکنون مجال صحبت درباره آن نیست در ابتدای جنگ بنده بنا به دستور به اسلام آباد غرب منتقل شدم و در آن زمان فعالیت خود را با بسیج ارگانهای همسو شروع کردم در ابتدای ورود به اسلام آباد غرب به عنوان مسوول حراست ناحیه منصوب شدم که در آن زمان به عت وجود ضد انقلاب و افراد سودجو که امکان خرابکاری و غیره می رفت باعث شد تا به صورت 24 ساعته مشغول حراست از ناحیه شویم در آن زمان تصمیم گرفتم تا پایگاه بسیج اداره را تاسیس کنم پایگاه امام حسن عسکری(ع) را در ناحیه شرکت نفت و جذب همکاران بسیج اولین اقدام بنده بود با گذشت چندین ماه فعالیتهای خود را با امام جمعه و فرمانداری و غیره شروع کردم و با مشورت و هماهنگی تصمیم به تاسیس پایگاه های مقاومت در تمامی ادارات شهرستان گرفتیم که در کمترین زمان 35 پایگاه شورع به فعالیت کرد.
در آن زمان ناحیه دو خاتم الانبیاء نیز شکل گرفت و وظیفه ام سنگین تر شد در این مدت که مصادف شده بود با شروع فصل سرما با کمبود مواد نفتی مواجهه بودیم که در صفهای طولانی جهت تحویل سوخت در فروشندگی‌ها و پمپ‌های بنزین ها به جود می آمد که وضع نابه سامانی درست شد که یادم هست رییس وقت ناحیه ستاد سوخت رسانی را نیز به بنده محول کردند که دیگر وقت رسیدگی به خانواده ام را تقریبا از من گرفت! مدتی گذشت به حول و قوه الهی توانستم تا به وضعیت سوخت رسانی سروسامانی بدهم شبانروزی تلاش میکردیم بازدید و بازرسی از جایگاهها را بعد از ساعت اداری انجام می دادم و مشغله کاری زیادی برایم به وجود آمد که طی حکمی جذب نیرو و کمک های مردمی به جبهه نیز به بنده محول واگذار گردید. اگر در این راه همسرم نبود شاید قادر به انجام آنها نمی شدم. در آن زمان حملات هوایی دشمن شروع شد چندین بار در روز بمباران می شدیم .
هر ماه کمکهای مردمی و نیروهایی که در غالب طرح لبیک جذب شده بود را به جبهه می بردم و گاهی شاید دو سه ماه طول میکشید و من از جبهه برنمی‌گشتم.
روزها می گذشت و کار و تلاش تمامی نداشت سال 61 اولین شهید که خواهرزاده ام بود در کردستان را نثار انقلاب کردم بعد از آن سال 65 برادرم به همراه خواهرزاده دیگرم در جبهه شلمچه به شهادت رسیدند.
غم از دست دادن عزیزان کمرم را شکست در طی آن سالها افراد دیگری از خانواده ام فوت شدند که همه آنها را با دست خودم به خاک سپردم و آه نگفتم. بحران دوری آنها لحظه ای باعث نشد تا از فعالیتم کاسته شود و بلکه باعث شد تا با تلاش بیشتر به کارم ادامه دهم شاید گفتنش به زبان آسان باشد اما واقعا سخت و غیرقابل تحمل بود. بنده نیز چندین بار به جبهه رفتم از قصرشیرین ، گیلان غرب، سپل ذهاب؛ جزیره مجنون ، اهواز گرفته و تا دهلران و.... تا یادم نرفتم بگویم در سال 64 به علت حملات شدید دشمن بعثی خانواده خود را به روستای پدری ام بردوم و در آن نیز پایگاهی بهنام علمدار کربلا تاسیس کردم و مسوولیت آن را نیز برعهده گرفتم و در آن زمان دیپلم نداشتم یادم هست با مشغله بسیار غیرحضوری ثبت نام کردم و و تمام لحظاتی که وقت پیدا میکردم به مطالعه مشغول می شدم و در سال 64 موفق شدم دیپلم بگیرم. درس و مطالعه در کنار دفاع از میهنم برایم بسیار اهمیت داشت.
بعد از اتمام جنگ تصمیم گرفتم تا ادامه تحصیل بدهم ضمن اینکه به عنوان کارشناس خبره انجام وظیفه میکردم در کنکور شرکت کرده در رشته مدیریت دولتی دانشگاه پیام نور قبول شدم که با تلاش و کوشش و سن بالا و مشغله کاری و لطف خدا موفق به اخذ مدرک کارشناسی شدم .
سرانجام نیز در سال 86 با سمت کارشناس ارشد حمل و نقل در منطقه کرمانشاه مسوولیت قسمت حمل و نقل برعهده داشتم به افتخار بازنشستگی نایل آمدم.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
^