صفحه اصلی            معرفی ستاد        اخبار            تماشاخانه        آپارات        ارتباط با ما         نقشه سایت
سه‌شنبه 14 شهريور 1396




شرایط اسارت قابل گفتن نیست!!

اصغر رستمخانی، متولد سال 1330 از زنجان هستم. در سال 1370 به نفت پیوستم و در سال 1391 نیز بازنشسته شدم.
بنده به مدت 7 سال در اسارت دشمن بعثی به سر می بردم و با تحمل سختی ها و شکنجه ها به یاری خداوند متعال در تاریخ 1369 به خاک عزیزمان ایران بازگشتم. از بین خاطراتی که از زمان اسارتم دارم، دو مورد را برایتان عرض می کنم:
البته همه روزهای جنگ و دوران اسارت برای ما خاطره است. در اولین روزهای اسارت بعد از اینکه ما را از بغداد به موصل انتقال دادند به اردوگاهی بردند که 16 آسایشگاه در پایین داشت و همه اسرا را در آن جای داده بودند. درطبقه بالای این اردوگاه خود عراقی ها ساکن بودند. ما هر جمعه باید آسایشگاه را تمیز می کردیم. بعد از نظافت آسایشگاه خودمان دو آسایشگاه دیگر بود که بچه های مجروح را در آنجا جمع کرده بودند. به آنها کمک میکردیم تا آسایشگاه آنها هم تمیز و مرتب شود. در یکی از روزهای جمعه که من به کمک یکی از جانبازهای عزیز که توانایی راه رفتن نداشت رفتم و او را به بیرون از آسایشگاه انتقال دادم ودر زیر سایه دیوار گذاشتم تا وسایلش را مرتب کنم، بعد از مرتب کردن هنگامی که می خواستم او را به آسایشگاه ببرم سوت آمار به صدا درآمد و ما باید حتما هر جایی که بودیم در آمار حضور داشتیم. برای آمار رفتم و جانباز همان جا ماند. بعد از حدود دو ساعت که آمار طول کشید سوت آزادی به صدا درآمد. و من زودتر از بقیه جهت انتقال آن جانباز از صف بیرون آمدم. در ابتدا عرض کنم که ما بر روی هر یک از عراقی‌ها اسم می گذاشتیم. مثلا یکی از سربازهای عراقی که خوش چهره بود به او خانم معلم می گفتیم. و به یکی شوور شوور (آرام آرام) ، به دیگری باددانیا که در زبان عربی به پتو گفته می شد، و به آن سربازی که بچه ها را بیشتر شکنجه می کرد و خود ادعا می کرد که قوی است و با یک سیلی یک اسیر را به زمین می انداخت احمد سوزنی لقب داده بودیم. بعد از اینکه به نزدیک جانباز رسیدم یک دفعه سرباز عراقی احمد سوزنی را دیدم باید هر جا که بودم یا در حین انجام هر کاری به صورت خبردار می ایستادم. همین کار را هم کردم حواسم بود که احمد سوزنی از من دور شده باشد برگشتم تا ببینم رفته است یا نه احمد سوزنی برگشت و به من نگاه کرد و دید که من در حالت خبر دار نیستم. برگشت به سوی من با کابل سیاهی که در دست داشت آنقدر مرا زد که زیرپوشم به پشتم چسبید و هنگام بیرون آوردن آن پوست پشتم کاملاً از تنم جدا شد.
بدون اینکه درد و ناراحتیم را بروز دهم به کمک جانباز رفته و او را به داخل آسایشگاه بردم. این دردناکترین خاطره ای بوده که از دوران اسارت داشتم.
عزیزان باید بدانند که شرایط اسارت به راحتی قابل گفتن نیست ما خیلی شکنجه ها دیده ایم ورنج‌ها تحمل کرده‌ایم تا ایران عزیز اسلامی همیشه سرافراز و پاینده بماند.

^